تبليغاتX
اکسیژن ابی

اکسیژن ابی

زندگی

اطلاعات مذهبی

یه خاطره از ترم یک یادم اومد گفتم واستون تعریف کنم.

یه با ر با بچه ها دور هم نشسته بودیم داشتیم بحث می کردیم فرنوش گفت: می دونستین فردا شهادت حضرت خدیجه هست؟ راضیه پرسید حضرت خدیجه دیگه کی بوده؟ راحله گفت واااااااااا یعنی تو نمی دونی واقعا خدیجه کی بوده؟ راضیه گفت آهان یادم اومد .... در همون موقع راحله گفت خب خنگ خدا مادر پیامبر بوده دیگه ! همه با هم زدیم زیر خنده در همین لحظه من گفتم مادر پیامبر که آسیه بوده دیگه بچه ها نمی تونستن خودشون رو کنترل کنن فرنوش گفت اون که آمنه بوده .... بنابراین همگی با هم تصمیم گرفتیم که دیگه در مورد چیزی که نمی دونیم حرف بی خود نزنیم. البته یه خورده هم واسه خودمون ناراحت شدیم که یه همچین چیز ساده ای رو بلد نبودیم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 15:14  توسط سمرا  | 

نتیجه نامردی

امتحانات میان ترم بود. اون روز امتحان تعمیرات داشتیم. تقریبا خوب خونده بودیم ولی همونجوری که همه تون می دونین استادا یه خورده غیر قابل پیش بینی هستن. برگه ی سوالات رو که به دستم دادن به نظرم سوالات آسون می اومد .یکی یکی سوالات رو حل کردم تا به یه سوالی برخورد کردم که درست متوجه سوال نشدم. داشتم روی سوال فکر می کردم که متوجه شدم چندتای دیگه از بچه ها هم توی این سوال مشکل دارن و از استاد سوالاتی راجع به اون می پرسیدن. یکی از بچه ها از استاد خواست که سوال رو واسه همه توضیح بده ولی آقایون گفتن که سوال خیلی راحته و نیاز به توضیح نداره. هر جوری که بود سوال رو حل کردیم. از جلسه که بیرون اومدیم سوال رو با بقیه بچه ها چک کردیم تقریبا همه خانمها اون سوال رو مثل هم حل کرده بودن. از یکی از آقایون که پرسیدیم اونا یه چیز دیگه بدست آورده بودن. جالب اینجا بود که همه آقایون جواب اون سوال رو کف دستشون نوشته بودن وقتی ازشون پرسیدیم که قضیه چیه فهمیدیم که وقتی استاد می خواسته سوالات رو کپی بزنه یکی از آقایون اون سوال رو دیده و به همه گفته که جواب سوال رو از توی کتاب نگاه کنن و کف دستاشون بنویسن. ولی چه فایده وقتی بخت با ادم یار نباشه خیلی بد می شه. سرتون رو به درد نیارم جواب سوال رو که از استاد پرسیدیم معلوم شد خانمها درست نوشته بودن و آقایون حتی با تقلبی هم اونو اشتباه نوشته بودن.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 11:56  توسط سمرا  | 

حضوری

یه بار که توی دانشگاه کلاس داشتیم یکی از بچه ها به من زنگ زد و گفت که کلاس عمومی داره اما یه کاری واسش پیش اومده و نمی تونه بیاد دانشگاه و چون استاد به هر کس که غیبت نداشته باشه ۲ نمره ارفاق می کنه ،  از من خواست که برم و واسش حضوری بزنم . من بهش گفتم که خودم اون ساعت کلاس دارم و نمی تونم برم اما اون گفت که استاد آخر کلاس حضور غیاب می کنه و فقط کافیه آخر کلاس که بچه ها دور استاد جمع میشن و کلاس حسابی شلوغ میشه من برم و بگم که اسم منو نخوندین. به نظر کار راحتی می رسید واسه همین قبول کردم. سر ساعت مقرر رفتم که واسه دوستم حضوری بزنم. همونجوری که دوستم گفته بود اکثر بچه ها دور استاد جمع شده بودن و کلاس حسابی شلوغ بود پس با خیال راحت وارد کلاس شدم. هر جوری بود خودم رو به استاد رسوندم و گفتم که استاد اسم من رو نخوندین اونم اسم و فامیلم رو پرسید منم اسم و فامیل دوستم رو گفتم وقتی استاد داشت دنبال اسم دوستم می گشت که واسش حضوری بزنه یکی دیگه از بچه ها که منو می شناخت گفت " إ سمرا توئی؟ مگه تو این درس رو ترم قبل پاس نکردی؟" من نمی دونستم چی بگم . دیدم استاد داره نگاهم میکنه ازم پرسید پس تو ..... نیستی؟ گفتم راستش نه ولی دوستم از سرویس جا مونده بود و نتونست بیاد سر کلاس و از اونجایی که شما ۲ نمره واسه حضور و غیاب تعیین کردین من قبول کردم که به جای اون بیام سر کلاس شما. استاد که حسابی خنده اش گرفته بود گفت برو به دوستت بگو این دفعه رو واسش حضوری زدم ولی اگر یه بار دیگه همچین کاری کنه باید بره درسش رو حذف کنه. منم پشت دستم رو داغ کردم که دیگه واسه هیچ کس همچین فداکاری ای نکنم چون از هرچی که بگذریم ، به دروغ گفتنش نمی ارزه !
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 3:8  توسط سمرا  | 

اتاق استاد

اواسط ترم بود. استاد آمارمون واسه مون امتحان میانترم گذاشته بود. درس سختی نبود ولی از اونجایی که استاد حضور غیاب نمی کرد و ساعت کلاس آمار هم معمولا ۷:۳۰ صبح بود، ما اکثر وقتا سر کلاس آمار حاضر نمی شدیم. این بود که وقتی واسه امتحان می خوندیم با یک سری مشکلات مواجه شدیم و تصمیم گرفتیم که پیش استاد بریم و مشکلاتمون رو حل کنیم. تا چند روز هروقت به اتاق استاد میرفتیم و در میزدیم که وارد اتاق بشیم ، استاد گرامی تشریف نداشتن و ما ناامید می شدیم. تا روز امتحان ما موفق به دیدن استاد نشدیم. تا اینکه چند روز بعد از امتحان که با بچه ها داشتیم از کنار اتاق استاد رد می شدیم دوستم که خاطره ی بدی از در بسته ی این اتاق داشت و به خیال اینکه استاد این دفعه هم توی اتاقش نیست دستگیره ی در رو با عصبانیت به سمت داخل فشار داد اما این دفعه برعکس دفعه های قبل ، در باز شد و دوستم ناخواسته و با یک حالت غیرمنتظره (البته واسه استاد) وارد اتاق شد. استاد که حسابی ترسیده بود با عصبانیت از دوستم پرسید که آیا کار مهمی داشته که بدون در زدن و اینجوری یهویی وارد اتاق شده؟ دوستم که حسابی هنگ کرده بود نمی دونست چی باید بگه. این بود که من رفتم داخل و بعد از گفتن سلام و خسته نباشید به استاد ، گفتم ببخشید استاد برگه ها رو تصحیح نکردین؟ آخه این دوست ما فکر می کنه امتحانش رو خیلی بد داده واسه همین هم اینقدر هم نگران هست . استاد که به نظر میرسید کمی آرومتر شده ، دست از عصبانیت برداشت و شروع کرد به نصیحت کردن. که دانشجو باید درس بخونه و دانشجو باید فلان کند و ... خلاصه نیم ساعتی ما رو نصیحت کرد .  این ماجرا درس عبرتی شد واسه دوستم که دیگه هرگز بدون در زدن وارد جایی نشه.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:48  توسط سمرا  | 

آب معدنی یا چای ؟

همونجور که توی پستای قبلی گفتم به دلیل غیرآشامیدنی بودن آب بندر ما از آب معدنی استفاده می کنیم . یه بار یکی از بچه ها (سارا) کلیه درد گرفت وقتی رسوندیمش دکتر و دکتر معاینه اش کرد ازش پرسد که آب معدنی استفاده می کنه؟ اونم گفت آره. بعد دکتر گفت که آب معدنی زیاد واسه کلیه ضرر داره و بهتره که به ازای هر بطری آب معدنی یه بطری آب معمولی استفاده بشه. بعد هم بهمون توصیه کرد که اگر آب بندر عباس رو دوست نداریم اونو بجوشونیم و بعد استفاده کنیم چون اینجوری دیگه مزه ی بد نمیده. فردای اون روز که اتفاقا جمعه بود و همه توی خوابگاه بودیم دوستم تصمیم گرفت که دیگه آب معدنی نخوره. این بود که رفت کتری رو تمیز شست و اونو پر از آب کرد و گذاشت که بجوشه. البته به هیچ کدوممون نگفت که همچین تصمیمی داره. من یه سر رفتم توی آشپزخونه و وقتی دیدم آب کتری جوش هست تصمیم گرفتم واسه دوستام که در حال درس خوندن بودن چای درست کنم و همین کار رو هم کردم .وقتی مراسم چای خوری تمام شد سارا دوباره کتری رو شست و دوباره آب گذاشت که بجوشه . چند دقیقه بعد یکی از بچه ها (هدی) که رفته بود بیرون واسه ناهار خرید کنه از راه رسید وقتی وسایل رو برد که داخل آشپزخونه بذاره گفت هرکی آب گذاشته واسه چایی بیاد چون آب جوشه. منم بهش گفتم خب تو که اونجایی خودت دم کن بیار ما هم زیاد نخوردیم. اونم همین کار رو کرد . سارا هم وقتی دید دوباره تصمیمش عملی نشده کلی داد و فریاد کرد و گفت که این آب رو واسه چی گذاشته بوده روی اجاق و هدی رو مجبور کرد که کتری رو بشوره و دوباره آب بذاره که بجوشه. اما مثل اینکه بخت با سارا یار نبود چون یه ربع بعد زهرا و مریم که واسه درس خوندن رفته بودن سالن مطالعه برگشتن سوئیت . زهرا از من پرسید کی آب گذاشته واسه چایی؟ منم همینجوری الکی و با خنده گفتم که نمیدونم حالا چه فرقی داره برو چایی دم کن تا با هم بخوریم زهرا هم بی خبر از همه جا رفت و همین کار رو کرد . وقتی سارا دید که دوباره همچین اتفاقی افتاده وسط سوئیت ایستاد و شروع کرد جیغ زدن و بد و بیراه به من گفتن . خلاصه اون روز کلی به سارا خندیدیم . سارای بیچاره هم تصمیم گرفت حتی به ازای مریض شدنش هم که شده از آب معدنی استفاده کنه اما از خیر آب جوشوندن بگذره. 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:26  توسط سمرا  |